شاهدخت سرزمین ابدیت
دیدی بعضی وقت ها اتفاقات خیلی ساده و کوچیک از اتفاقات مهم و بزرگ شادی اور شادترت میکنه. دیروز اعصابم بهم ریخته بود و کلی داشتم به خودم فشار میاوردم که کاری نکنم که کسی رو ناراحت کنم... اومدم تو اتاق که بشینم درس بخونم که دیدم نمی تونم دارم میترکم از سردرگمی... همزمان با رفتن من به اتاقم زنگ خونه زده شد و از صدای مامانم فهمیدم که خواهرمه. دقیقا بغض داشتم و سر یه سری موضوعات خیلی دلگیر بودم مدام فکر می کردم... بالاخره بغضم ترکید و همینکه داشت اولین قطرات اشک از چشمم جاری می شد اخ که چقدر این مرد نازنینه خودم به کلی یادم رفته بود که یه روزی بهشون گفته بودم از اون حیاط و گلدونای قشنگشون یه حسن یوسف برام قلمه بزنن. اشکهام رو برگردوندم سر جاشون و با صورتی که اصلا انگار نه انگار داشت گریه اش درمیومد رفتم تو هال... چه گلدون قشنگیه! یه حسن یوسف پر و سرحال... به کلی حال چند دقیقه ی پیشم رو فراموش کردم انگار این فقط یه گلدون نبود...یه زیبایی از طرف خدا بود که بهم بگه هنوز اتفاقات کوچیکی هست که تو رو بیشتر از هر چیزی خوشحال می کنه و این بهم ثابت کرد که من هنوز همون سارای ۵ ساله هستم که کوچیکترین زیبایی ها براش یه دنیاست. چند وقتی بود که کودک درونم رو گم کرده بودم و می بینم که شازده کوچولوی من هنوز اینجاست

یک دفعه مامانم با صدای بلند گفت:سارا بیا اقای علی نیا حسن یوسفت رو واست فرستاده.....(از چالوس)



